
خوش تیپ و خوش قیافه. چیزایی که "ه" و یکی دو نفر دیگه گفتن. با توجه به بکگراند فاکداپ من و جایی که من ازش میام، این چیز بزرگی بود. مثل یه چراغ که ناگهان توی زیرزمین تاریک زندگی من روشن شد. چقدرش به خاطر محتوای پیام و چقدرش به خاطر "ه"؟ نمیدونم. شاید اونقدرا مهم هم نباشه. مهم روشن شدن اون چراغه.این خیلی برای من موضوعیت داشت چون تو دنیای من بود. تو زیرزمین من. ولی بیا زوم آوت کنیم. بریم بالاتر. یه هلی شات از محل یا از شهر. آدمای زیادی هستن و خونه ها و زیرزمینهای زیادی. توی هر کدوم از این زیرزمینا چراغایی روشن میشه. شاید با تناوب بیشتر و نور بیشتر نسبت به تک چراغ من.این زوم آوت میتونه عواقب ناراحت کننده ای داشته باشه. با یه مکانیزمی شبیه نرمالیزه کردن چراغ خودت و اهمیتش. ناچیز دیدن دنیای خودت در...
ادامه مطلب
یه بار درد دل میکرد و از کنار گذاشته شدنش از دورهمیها میگفت. با گریه. میفهمیدمش چون خودم همه زندگیم اینو کشیده بودم، و همچنان میکشم. کنار گذاشته شدن یا بودن، دعوت نبودن، خارج نگه داشته شدن، یا اکسکلوژن (مخالف inclusion که از شعارهای اصلی دنیای پالیتیکلی کارکت امروزی آدم سفیدهاست). اسمش را هرچه بگذاریم فرقی نمیکنه. مهم اینه که درد داره. چون با غریزهمون زاویه داره. گرچه صد سالی هست که دنیا جای امن تری شده و حتی بدون وجود زندگی اجتماعی و عاطفی هم میشه زنده موند. زنده موندنی که یک نتیجهش میشه طولانی تر شدن تجربه این درد. شاید بشه به آینده امیدوار بود. چند نسل دیگه، نسخه تکامل یافته تری از انسان که از تنهایی و پذیرفته شده نبودن اینقدر زجر نکشه، که پوستش کلفت شده باشه یا مکانیزمهای "تنهایی سنج" کل...
ادامه مطلب
چند وقتی هست نشستم به دوباره دیدن فیلم ها و سریال هایی که قبلا دیدم. جوری که انگار حتما باید جزئیاتی که یادم مانده را چک کنم، و آنهایی که یادم نمانده را دوباره در حافظه ام ثبت کنم. گفتن ندارد که میتوانم این وقت را صرف دیدن فیلم های بهتری کنم، یا کردن کارهایی مفیدتر. ولی مثل خیلی وقتهای دیگر فرمان دست منطق نیست. حسش مثل یکی دو دقیقه آخر وقت امتحان کتبی است. که از استرس نمیتوانی به سوال دیگری جواب بدهی، و ناچار برای اینکه وانمود کنی داری از وقت استفاده میکنی جواب هایی که قبلا نوشتی را با عجله و بدون فکر کردن میخوانی. شاید هم یک جنبه نوستالژیک داشته باشد. پیدا کردن پنجره کوچکی به حال و هوای ده پانزده سال پیش و کشیدن چند نفس عمیق. گاهی هم حس میکنم که غریزه ای دارد کنترلم میکند. یک جور غریزه بیگا...
ادامه مطلب
یک بعد از ظهر بادی دیگه. باد اینقدر شدید بود که توی شهر هم ماشین در حال حرکت رو تکون میداد. شاید سرعتش زیاد نبود ولی وزش های ناگهانی و قدرتمند داشت. یکی از همین وزش ها همزمان شد با لحظه ای که من در ما...
ادامه مطلب
ده دقیقه آخر the sopranos چقدر حس عجیبی داره. همه ش منتظری دو نفر از در رستوران بیان تو و مغز تونی رو بپاشونن تو صورت خونواده ش. حتی تقلای مدو واسه پارک کردن ماشینش استرس زاست. ولی همه چیز به طور عجیبی عادی پیش میره.چقدر با این خلافکارا همذات پنداری کردم. و کاش میفهمیدم آخر سیل به هوش میاد یا نه....
ادامه مطلب
چیزی زیباتر از بلوز توی دنیا هست؟https://www.youtube.com/watch?v=mdx42zDniTo...
ادامه مطلب
میلک-شیک اسم بچه گربه سفید همسایه ست که پاتوقش خونه ماست. یه عکس ازش گرفتم و فرستادم برای ر که این حاحب داره و الان حتی زنگوله داره. بعد از دو سه خط ر گفت بیا یه دیداری تازه کنیم. همون جای قبلی. فردا...
ادامه مطلب
بلیط کنسرت باب دیلن رو خریدم. بعد رفتم و فیلم چند تا از اجرا های اخیرش رو دیدم و پشیمون شدم. اخیر که میگم یعنی از سی سال پیش به اینور. یه پیرمرد هاف هافوی بد صدا! کسی که اینقدر با دنیا قهره که وقتی نو...
ادامه مطلب
هفت و نیم صبح. صبحانه ام رو خوردم و رفتم توی رختخواب. تازه چشمم گرم شده بود. یعنی اونجایی بودم که رشته افکار اعوجاج پیدا میکنه و توش نسبت ها به هم میریزن و ضمیر ناخودآگاه یکی یکی بازیکن هاش رو میفرست...
ادامه مطلب
When I'm done When it's my time to go to the other side Cover my eyes with patches of hide Of faded chicks, with dark hair, and plenty of ink insode...
ادامه مطلب
دو روز پیش باهاش آشنا شدم. دیشب همه صحنه هاش رو توی یک ویدئوی یک ساعته دیدم. مثل یه فیلم سینمایی. بهتر از فیلم سینمایی، چون احساس نمیکردم رسالت و مسئولیتی روی دوشم هست. کاری که میکردم چیپ ترین حرکت مم...
ادامه مطلب
اسمش رو یادم نمیاد و مهم هم نیست. جذابیت خاصی برام نداشت. یه به طور استثنایی ای خنثی بود، نه جذاب و نه نفرت انگیز. ولی خب خیلی واضح و پر رنگ توی ذهنم مونده. حتی اینکه یکی دو هفته با چهل سالگیش فاصله د...
ادامه مطلب
توی بریکینگ بد، یه جا جسی و جین پول جسی رو از والتر میگیرن. جسی ح&...
ادامه مطلب
روز ها رو یکی یکی به شب میرسونم. بدون هیجان، بدون خاطره، بدون دستاورد. اینجور زندگی آدم رو گم و گور میکنه. مثل این که توی فضای بی کران شناور باشی، تنها، بدون اینکه به چیزی وصل باشی، یا حتی بدون اینکه چیزی اطرافت وجود داشته باشه. توی همچین حالتی حرکت با سرعت ثابت از سکون غیر قابل تشخیصه. حرکت میکنی بدون اینکه احساس کنی. عمرت میگذره بدون اینکه زندگی کرده باشی. هفته پیش داشتم برای همکارهام میگفتم که وقتی فیسبوک همکارهای سابقم رو برای دوستی پیشنهاد میده، روی ضربدر گوشه مستطیل های پیشنهاد کلیک میکنم و هر بار میگم لوزر، لوزر، لوزر. بله. طبق خیلی از معیار های موفقیت اونها بازنده هستن و من برنده. ولی کافیه این لایه سطحی رو کنار بزنیم. با معیار گرفتن احساس خوشبختی، من بازنده سابق، بازنده حال، و ...
ادامه مطلب
بعد از ظهر یک روز تابستونی. داشتم میروندم سمت خونه. آفتاب تیز بود. صد-دویست متر جلوتر از خودم روی خیابون یه سراب دیدم. فکر کردم چند وقته همچین چیزی ندیدم. چند سال! هر چی فکر کردم فکر کردم سراب به انگلیسی چی میشه یادم نیومد. فقط این توی ذهنم بود که اسم یه مدل هواپیما هم هست. یک دقیقه بعد پشت چراغ قرمز قبل از ورودی بزرگراه شماره 16، چشمم به اسم مدل ماشین جلویی افتاد. میتسوبیشی میراژ. میراژ! + نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۳۹۶ساعت 14:29  توسط M | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
بعله. ولی ما اشکی برایش نداریم. اشک ها را قبل تر بالای سر قبری ریختیم که مرده ای تویش نبود. ولی ماجرا تمام نشده. ماجرا تمام نشده و هیچ جیز بدتر از این نیست. از پرونده های مریض و ناتمام متنفرم. همینطور از رمز و راز و نقطه های تار. حاضر بودم بریند به شخصیتم و اعتماد به نفسم را خرد کند و تمامش کند تا اینکه اینطور بدون اینکه چیزی تغییر کرده باشد یواش یواش دور شود. دور و نه محو. مرده ولی تصویرش، و خی...
ادامه مطلب
یه روز خیس زمستونی. وسط وایتاکس. چند ثانیه وایسادم و دیدم رو از مسیر به سمت وسط جنگل منحرف کردم. چند تا نفس آروم و عمیق. بوی چوب و برگ و خاک خیس خورده مستم کرد. یه جاذبه خیلی قوی ای حس کردم برای خارج شدن از مسیر و گم و گور شدن و خوابیدن و تموم شدن وسط این همه کمال. -خوبی؟ برگشتم به حال. بیست سی قدم جلوتر از من وایساده بود و نگام میکرد. -آره خوبم یه نگاه، یه نفس، و دوباره راه افتادم -مطمئنی؟ -آوره...
ادامه مطلب
یکشنبه صبح. یک روز قشنگ آفتابی. برنامه فوری ای ندارم. تازه امروز صبح رفتم و بوت های گلی ام را از صندوق ماشین آوردم و شستم. شیشه ها و سقف ماشین یخ زده بودند. نگران بودم که نکند بوت ها هم هم یخ شده باشند. این اصلا چیز خوبی نیست. کریستال های یخ مثل تیغ الباف پارچه را میبرند وخود پارچه یخ زده هم انعطاف ندارد و میشکند و روی محل شکست، تنش های خیلی بالایی به الیاف وارد میشود. خوشبختانه یخ نزده بودند. من...
ادامه مطلب
در دنیای پیچیده ای زندگی میکنیم. آدمها و رفتار و زندگی اجتماعیشان موضوعات پیچیده ای هستند که همیشه از قوانین ساده و شفافی که ما انتظار داریم پیروی نمیکنند. شاید قوانین پیچیده تری لازم است. از آن طرف، دنیای فیزیکی هم همین است. اول میگوییم آب در صد درجه میجوشد. بعد میفهمیم نقطه جوش آب میتواند نود یا صد و بیست درجه هم باشد و بعد تر آشنا شدن با مقیاس کوچکتر پدیده جوشیدن پتکی است که توی سر ما میخورد. ...
ادامه مطلب
چیدمان اتاقم رو دوست دارم. تختم قسمت اصلی اتاقه. منطقه طلایی. میتونم روش بخوابم. میتونم بیدار شم، دستم رو دراز کنم و بطری آبم رو بردارم، دو سه قلپ آب بخورم و باز بخوابم. میتونم بیدار شم، دستتم رو دراز کنم و رادیو رو روشن کنم. هنوز ایستگاه های رادیو رو تنظیم نکردم و فکر هم نمیکنم به این زودی ها بکنم. اعصاب تبلیغ ها رو ندارم. تبلیغها مسابقه رسیدن به بیشترین دانسیته مفهوم در زمان هستند. حالا یا با ...
ادامه مطلب